مجد الدين محمد الحسيني ( مجدى )
33
زينت المجالس ( فارسى )
پيش آورده تناول كرديم و سه شبانه روز به قوت آن رفتيم و بعد از سه شبانه روز باز اثر گرسنگى و ضعف در وجود ما پيدا شد ترسيدم كه مبادا بارديگر ترسا همان التماس نمايد با او گفتم اكنون وقت آنست كه تو از خداوند ذو الجلال درخواهى تا ما را طعامى فرستد ترسا گفت چنين كنم و على الفور بگوشهء رفته روى بر زمين نهاد و كلمه چند بگفت نظر كردم اين نوبت نيز ابر پارهء بدستور اول نزول نموده خوانچهء بر او ظاهر شده قدرى طعام و قدحى آب بود در آنجا ابو سليمان گويد بعد از مشاهده اين صورت غيرت بر من مستولى شد با خود گفتم اگر از گرسنگى هلاك گردم كه اين طعام را نخورم ترسا گفت حاضر شو تا طعام خوريم من امتناع نمودم ترسا گفت اى يگانه زمان اينطعام نيز از اثر ورع و پرهيزكارى تست و من در ميانه بهانهام چون تكليف كرديكه نوبت تست از فضيحت ترسيدم چو بيقدرى و بىقيمتى خويشرا در ايندرگاه ميدانم پس روى بر زمين نهادم و گفتم خداوندا اگر اينمرد را بر درگاه تو آبروئى هست مرا در روى او شرمسار مگردان و شرط كردم كه خداوندا اگر ببركت او مرا طعام فرستى بدين او درآيم و اينزنار را بگشايم پس دل من باسلام او شاد گشت و باتفاق به مكه رفتيم و ديگرى از مشايخ كه در آنروزگار بود ابو عبد الرحمن حاتم ابن يوسف الاصم و او از اكابر خراسانست هم در علم و فتوى بىعديل بود و هم در ورع و تقوى بىنظير آوردهاند : كر نبود بجهة آن با صم مشهور شد كه نوبتى عورتى نزد حاتم شد تا مسألهاى معلوم كند در اثناى گفتار صدائى از او صادر شد منفعل شده شيخ اثر انفعال در بشره او مشاهده نمود جهة رفع خجالت وى گفت ايعورت سخن بلندتر گوى كه گوش من گرانست زن با خود گفت شكر مر خدايرا كه شيخ كر بوده و آنصدا را نشنيده و بعد از آن او را حاتم اصم خواندند و چون وفات يافت يكى از اكابر او را بخواب ديده كه « ما فعل للّه بك » جوابداد بواسطهء يك شنيده كه ناشنيده انگاشتم رقم عفو بر جمله كرده و شنيده و گفتهء من كشيدند سعد بن محمد آذرى گويد كه مدتى مديد ملازمت حاتم اصم ميكردم هرگز او را غضبناك نديدم مگر روزيكه با او ببازار رفتم سوقى را ديدم كه مريدى از مريدان شيخ را گرفته درمى چند از او طلب مينمود و او را ميرنجانيد و آن بيچاره در دست بازارى عاجز گشته بود شيخ با سوقى گفت ايجوانمرد او را مهلت ده كه دين ترا ادا كند بتدريج